ما سه نفر بودیم اولی کلمه بود عشق را نوشت دیگری صدا بود که عاشقی را خواند سومی ساز بود که هر دو را نواخت مثل روزهای اخر پاییز است بزودی برف می بارد و ما هیچ وقت همدیگر را نخواهیم دید بنیامین داستان عشق و دیوانگی زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد... نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند... مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید... زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد... بیست سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود... همه تعجب کردند... مرد گفت: " من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم " اروم اروم چشمامـو میبندم یــک جفــت چشـــم سیاه یــک نــگاه عاشــقونــه یـه لبخـــند پر از مهـــر اروم شـــدن قلب بی قرارم ولی صـــدای تپـــش قلـــبم سکوت سکوت گره خـــوردن دو نـــگاه در هــم دیــــگه هم اواز شدن صدای تپــش های قـــلب قفــل شــدن دوتا دسـت توی دوتـــا دســت دیگه یه زن یه مرد یک عشــــق بــــــزرگ قلـب هایی که با هم می تپـن وجود هایی که از حرارت هم دیگه گـــرم مــیشـــن نه این دفعه دیگه میترسم چشمامو باز کنم میترسم بـــازم خیــــال باشــه میتــرسم بازم رو به روم نباشی میترسم دســــتام تـــو دستات نباشه چشمـــات اگه نتونم به چشمات نگاه کـــنم چــی نـــه نــه نمیتونم تحمل کنم دوباره چشمام بی فروغ میشن دستام سرد میـــشن قلبم دوبــــاره بـــی قرار تــر از قـــبل میشــه و وجودم حرارتشو از دســـت مـــیده میدونم مـــیدونم واقعیت خیلی سخته شایـــــــد این دفعه دیگه نتونم تحمل کنم ولی باید چشمامو باز کنم مــــــژه هــــام اروم تکون می خورند چشمامو باز میکنم بـــازم خیـــال بود بــــازم تو نیســــتی و باز هم مجازت روزهای روشن...خداحافظ نمیدونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن وسط قصه میشه سر به سر من میزارن تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن میتونم مثل همه دورنگ باشم،دل نبازم میتونم مثل همه یک عشق بادی بسازم تا با یک نیشه زبان بترکه،خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی میتونم دروغ بگم تا خودم و شرین کنم میتونم پشت دلا قاییم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا؛منم مثل اونام یک دروغگو میشم و همیشه ورد زبونام یک نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم؟؟ با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم؟!!! کاش یکی عاشقم میشد قلب منو نشون میکرد ستاره ی بخت منوراهی اسمون میکرد کاش یکی عاشقم میشد بپای عشق من میموند صداقتو مثل غزل برای قلب من میخوند کاش یکی عاشقم میشد دست توی دست من میزاشت اگه بخاطر دلم دیگه کسی رو دوست نداشت کاش یکی عاشقم میشد اگه به غیر من دیگه عشقی تو دلش نداشت کاش یکی عاشقم میشد منو به رویا می سپرد من واسه اون میمردمو اونم برای من میمرد کاش توی این دنیای سرد یه مهربون پیدا میشد تا قفل تنهایی من بعد یه عمری وا مشد توی تموم لحظه ها اسمشو فریاد میزدم کاری میکردم که ازم دور نشه حتی یه قدم براش مث یه اسمون پر از ستاره میشدم فدای عشق اون فقط با یه اشاره میشدم کاش یکی عاشقم میشد که خواب بوسه دیده بود همونی که اشکای من بخاطرش چکیده بود قسم به خدایی که تورو افرید و منم عاشقت شدم ***دوست دارم***
![]()
![]()
ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند! 
![]()
![]()
![]()
گوناگون ٬ولي بعضيها به ديوار زندان صورت مي كشند و با آن خودشان را
سرگرم مي كنند. بعضيها مي خواهند فرار كنند٬ دستشان را بيهوده زخم
ميكنند و بعضيها هم ماتم ميگيرند ولي اصل كار اين است كه بايد خودمان
را گول بزنيم٬ همیشه باید خودمان را گول بزنیم ٬ولي وقتي مي آيد كه آدم
از گول زدن خودش هم خسته مي شود....
به نظرم امروز زبان در اختیارم نیست ٬ چون سالهاست که به جز با خودم با
کس دیگر حرف نزده ام و حالا حرارت تازه ای در خودم حس میکنم ![]()
![]()
هی ...هی ...
تمام شد ....
تمام شدم ....
تمام شدی ....
چه قشنگ بود .... تمام ناتمامٍ من .... !!!!!!
آه دوریات فرود سنگ و فراق آن ستارهی سبز!
چرا تا همين دقيقه پيش
غافل از آن قرونِ پسينه
مضمون کهنهسالِ تسليت را نمیدانستم!؟
...
سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسههای بیاختيار
کوچههای تنگ آشتیکنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسیهای اينقدی، ... خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستارهی از شب گريختهی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!
غزل غزل ترانه / شادباش این زندگی ٍ پر از آرامش و خوشبختیت ...
دارم دعا می کنم ....
مثه فرشته ها !
واسه خدا ! ![]()
اینچنین که هستم که هستی
نمی گویم صمیمی،نمی گویم خوب،نمی گویم پاک
ولی به خدا قسم،قسم به نان و نمک به شرم تو به چشای قشنگ تو
اندازه هر چه دل تنهایت بخواهد با همه وجود
و هر چه
عشق وعشق
دوستت دارم غزل ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



